سال ۸۶ ی که گذشت و این ۳ ماهه از سال ۸۷ برای من بزرگترین درسای زندگیمو در بر داشت ... هیچ وقت فکر نمی کردم بین کارمند و کارفرما بودن به دنیا تفاوته ... اما این تجاربی که بدست آوردم جدای دنیای کار مربوط به زندگیه شخصیمه ... زندگی که ۲۳ سال با یه دید دیگه ای میدیدمش اما حالا توی این ۹ ماهه کاملاْ همه چی عوض شده برام ... خیلی چیزها و کسها رو شناختم ....
این مدت خیلی فکر می کنم به تفاوتم با آدمهای دیگه ... به دیدم نسبت به زندگی و دید اونها ... چه کارهایی که براشون نکردم و چه نتیجه ای که تو این چند ماهه اخیر ندیدم ...
یادمه اون موقعها که کارمند بودم هر وقت برای خرید میرفتم امکان نداشت برای نزدیکام چیزی نخرم ... اما الان که مثله سابق نیستم بچه ها حتی تعارفی هم نمی زنن که نیاز به هیچی نداری؟؟!!؟؟!
یادمه بهمن ماه رفتم قشم با وجود اینکه آنچنان دست و بالم باز نبود اما برای نزدیکام اون چیزایی رو که دوست داشتند آوردم اما برای خودم هیچ خریدی نکردم !!!!!!!!!! اونوقت بچه ها رفتن لب مرز!!! دریغ از یه هل پوک!!! حتی وقتی یکیشون که چند جعبه آدامس با خودش اورده بود یدونه( نه یه بسته) آدامس بهم تعارف کرد خشکم زد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادمه یه زمانی حداقل بین نزدیکام جزو اولین آدمهایی بودم که خط موبایل گرفتم و خط و گوشیم رو هر وقت نیاز داشتن در اختیارشون میذاشتم .... هر وقت ... اما تو این مدت مجبور شدم خط و گوشیمو بفروشم ، چند شب پیشا که خط اعتباری موبایلم شارژ نداشت و کار واجبی داشتم وقتی از همون کسی که بیشترین استفاده رو از موبایلم داشت خواستم گوشیشو بده تا اس ام اسی بزنم!!! گفت نه نه ... شارژم تموم میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادمه یه زمانی تو مناسبتهای خانوادگی، خصوصاً روز مادر اکثراً کادوی روز مادر و من میخریدم و می گفتم که با بچه ها با هم خریدیم ... اما امسال که نمی تونستم مثل هر سال برای مادرم کادوی خیلی خوبی (مثل طلا و ... ) بخرم بچه ها یواشکی و بدون اینکه به من بگن رفتن و هدیشون رو خریدن و بعدم گفتن می دونستیم نمی تونی با ما بیای خرید بهت نگفتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادمه یه زمانی هر مسافرت و گردشی که با دوستام میرفتم بچه ها رو هم با خودم میبردم ... اما چند شب پیشا یواشکی و بی خبر رفتن سینما!!! مبادا که مجبور بشن بلیط سینما رو حساب کنن!!!!!!!!!!!!!!!
یادمه یه زمانی ........................... نمی خوام یادم بیاد ... نمیخوام هیچ چی درباره این همه بی معرفتی به یاد بیارم ... اما نمی دونم چرا مدام جلوی چشمامه!!!! نمی دونم چرا دلم میگیره!!! حالم از آدمهای پولکی و پول پرست به هم میخوره!!! یعنی منو سالها به خاطر درامدم میخواستن نه به خاطر خودم!!!! به خاطر اینکه هر وقت نیازی بهم داشتن کمکشون کنم!!!!!!!!!!!
ناراحتم ...خیلی ناراحت و دلگیر ... نه به خاطر اینکه این بی معرفتیا رو دیدمو می بینم به خاطر اینکه مجبورم مهربونیمو خوبیمو صداقتمو معرفتمو مخفی کنم ... و دیگه بهشون اجازه هیچ حرکتی ندم ....
خدااااااااایا ...ممنونم ... ممنونم ازت که بهم اجازه دادی این هم تجربه کنم!!! ممنونم منو در وضعیتی قرار دادی که نزدیک ترین کسانمو بشناسم ... ممنونم بهم فرصتی دادی که بتونم خودمو بشناسم ... بیشتر از قبل ... خدایا بازم شکرت که اگه اینجا رو جمع هم بکنم باز هم از همه لحاظی چند پله ازون نزدیکانم!!!!! جلوترم ....
خدایا یه کمی معرفت به آدمهای دنیا ارزانی دار .... آمین ...
چند روز پیشا می خواستم یه سری مطالبو بنویسم که دیدم من آدمش نیستم!!! اون چیزها رو جز تو فکرم هیچ جای دیگه نمی تونم ببرمشون!!!! و چه سخته زمانیکه تفکراتت جایی برای اتراق نداشته باشن و یه سره بچرخن تو اون مغزت و وول بخورن ....
دارم ناهار می خورم یهو دیدم دارم با چنگال برنجمو میخورم و با قاشق سالادمو!!!!! نمی دونم فک می کنم دیگه امیدی به خوب شدنم نیستش!!!!!!
اینجا حیاط خلوته ....
حیاط خلوت قراره جایی باشه برای ثبت روزمرگیهایی که نمیشه تو دفترچه خاطرات نوشت ... قراره جایی باشه که من خودم باشم ... خود واقعیم .... همون خودی که ۲۴ ساله هستم!!!!
اینجا قرار نیست وجود واقعیم رو پشت اسامی مخفی کنم ... هر کاری که می کنم رو می نویسم ... هر چیزی که بخوام رو به زبون میارم ... هر حرفی که بخوام رو میزنم ... خلاصه حیاط خلوت متعلق به من واقعیه ...
اینجا من واقعیمه که می نویسه نه اون کسی که همه می شناسنش ... نه اونی که تو دنیای واقعی خیلی جدی و غد و خودخواه و مغروره ... دخترک اومده اینجا تا همه چیو بگه بدون هیچ پوشش و حجابی .... چون اعتقاد داره حس ها باید یه موقعهایی به زبون بیان ....
راستی به یاد کارتون بابالنگ دراز که عاشقشم!!! اسمم رو گذاشتم جودی ابوت!!!! درست مثه جان اسمیت که نمی خواست اسمش فاش بشه!!!


