چند روز پیشا می خواستم یه سری مطالبو بنویسم که دیدم من آدمش نیستم!!! اون چیزها رو جز تو فکرم هیچ جای دیگه نمی تونم ببرمشون!!!! و چه سخته زمانیکه تفکراتت جایی برای اتراق نداشته باشن و یه سره بچرخن تو اون مغزت و وول بخورن ....
دارم ناهار می خورم یهو دیدم دارم با چنگال برنجمو میخورم و با قاشق سالادمو!!!!! نمی دونم فک می کنم دیگه امیدی به خوب شدنم نیستش!!!!!!


